دانلود داستان کوتاه فرشته ای به نام مادر از نگین بای

دانلود داستان کوتاه فرشته ای به نام مادر از نگین بای با فایل pdf, اندروید apk و آیفون

خلاصه داستان کوتاه فرشته ای به نام مادر از نگین بای :

انتظار داشتم بمانی. …

برای همیشه کنارم ماندگار شوی. …

اما رفتی!

رفتنت برایم دردناک بود. …

همانند کارهای درد آورم!

مرا ببخش!

هر چند میدانم بخشیده نخواهم شد. …

من خودم را نمیبخشم. …

هرگز!

نویسنده: آقا حسین
نظرات: بدون نظر
دانلود داستان کوتاه عاشقانه گل های خونین از hoseini.Tm3

دانلود داستان کوتاه گل های خونین از hoseini.Tm3


خلاصه داستان کوتاه گل های خونین از hoseini.Tm3 :

گرچه سخت است به

فکری هوس نان نرسد

قصه ای نیست که با

عشق به پایان نرسد!

قصه ای نیست که

حتی شده در آخر آن

بوی یک یوسف گم گشته

به کنعان نرسد.

نویسنده: آقا حسین
نظرات: بدون نظر
دانلود داستان کوتاه رویایم باش از کیمیا.ق

خلاصه داستان کوتاه رویایم باش از کیمیا.ق :

در پَستی ها و بلندی های زندگی، سرنوشت تا آخرین قطره ی شیره ی جان مرد قصه ی ما را میمَکد؛ اما او

به خاطر رویای کوچکی که دارد، زندگی پوچ خود را ترک میکند و زندگی را از سر آغاز میکند.

نویسنده: آقا حسین
نظرات: بدون نظر
دانلود داستان کوتاه تاریکی مطلق از نازلی

 

خلاصه  داستان کوتاه تاریکی مطلق اثر نازلی :

همیشه ‌که ‌نباید ‌خوب‌ بود،‌همیشه ‌که ‌نباید ‌مثل‌ فرشته ی ‌مهربان ‌بال ‌زد ‌و‌ نشست ‌کنار ‌آدم ها‌ و‌

خواسته هایشان‌ را ‌برآورده‌ کرد.

گاهی ‌هم‌ باید‌ روسری ‌ترکمن‌ مامان‌ رو ‌بقچه ‌کرد‌ و ‌بند ‌و‌ بساط ‌را‌ جمع ‌کرد‌ و ‌رفت ‌از ‌زندگی ‌بعضی‌

آدمها.

یک ‌جایی ‌از ‌زندگی ‌باید ‌جای‌ آدم ‌خالی ‌باشد‌ تا‌ بودنش‌ حس ‌شود ‌با‌ تمام‌ حواس…

یک ‌جای ‌دیگرش ‌باید ‌دلتنگِ ‌آدم‌ شوند ‌و گرنه ‌هیچکس ‌برایت تره ‌هم‌ خورد‌ نمیکند.

نویسنده: آقا حسین
نظرات: بدون نظر
دانلود داستان کوتاه چهار فصل ادم ها از نازلی

 

خلاصه داستان کوتاه چهار فصل آدم ها از نازلی :

فصل های‌ زندگی ‌تشکیل ‌شده ‌از ‌آدمها؛‌آنهایی‌ که ‌بهارند…‌.

نویسنده: آقا حسین
نظرات: بدون نظر
دانلود داستان کوتاه نگفتمت مرو از نازلی

دانلود داستان کوتاه نگفتمت مرو از نازلی

خلاصه داستان کوتاه نگفتمت مرو اثر نازلی :

بعد ‌از ‌مدّت ها ‌دل ‌به ‌دریا ‌میزند ‌و ‌به ‌خانه ای ‌برمیگردد ‌که ‌روزی ‌خاطراتش ‌را ‌در ‌آنجا ‌گذاشته،‌

وقت اش ‌رسیده‌ تا ‌تجدید‌ خاطرات ‌کند ‌و ‌با ‌گذشته ‌روبرو‌ شود ‌اما…‌.

نویسنده: آقا حسین
نظرات: ۱ نظر
دانلود داستان کوتاه عهدی که شکست از nava_k

 

دانلود داستان کوتاه عهدی که شکست از nava_k

دانلود داستان کوتاه عهدی که شکست از nava_k

 

  • دسته بندی:داستان کوتاه
  • نام اثر: عهدی که شکست
  • ژانر: تراژدی _ اجتماعی
  • نویسنده: nava_k
  • طراح و کپیست: پرنده سار کاربر انجمن کافه نویسندگان

 

خلاصه داستان کوتاه عهدی که شکست اثر nava_k :

طالق واژهای است که به زندگی من گره خورده است؛ زندگی گذشتهام، زندگی حال و آیندهام!

تو متعهد بودی و عهدت را شکستی؛ عهد بستی بودی با من، با او، با زندگیمان، ولی…

 

قسمتی از داستان کوتاه عهدی که شکست اثر nava_k :

با صدای تلفن توی پذیرایی، زیر اجاق گاز رو خاموش کردم و به سمتش رفتم.

جواب دادم:‌بفرمایید.

صدای زنی توی گوشم پیچید:‌خانم رحمانی؟

-بفرمایید.

-میشه لطف کنید گوشی رو بهشون بدید؟

-خودم هستم.

-شما برای ثبت نام به مهد باران اومده بودید…

میان حرفش پریدم و گفتم:‌بله بله، جایی دارید برای ثبت نام؟

-بله، یکی از مادرها تصمیم گرفتند یه جای دیگه بچهشون رو ثبت نام کنند، شما میتونید دخترتون رو بیارید برای ثبت

نام.

-حتما، کی مزاحم بشم؟

-از هفته دیگه میتونید دختر خانمتون رو بیارید.

-یه هفته بعد از مهر؟!

-یه سری تعمیرات داریم که برای بچهها خطرناکه، به همین خاطره!

لحن حرصیاش باعث شد خنده بیموقعام را قورت بدم و بگم:‌که اینطور، ممنون.

-خواهش میکنم خدانگهدار.

تا تلفن رو گذاشتم صدای گریه دریا رو شنیدم؛ داخل اتاق خوابش شدم که دیدم روی زمین افتاده و دستش کمی خون￾خداحافظ.

میاد.‌دویدم و کنارش زانو زدم، بغلش کردم و داخل دستشویی بردمش؛ گریهاش بند نمیاومد که!

 

مطالب پیشنهادی:

 

دسته بندی رمان ها:

انجمن رمان نویسی کافه نویسندگان مرجع اصلی تایپ رمان و ترجمه رمان

 

نویسنده: آقا حسین
نظرات: بدون نظر
داستان کوتاه نداشتنت از نازلی

داستان کوتاه نداشتنت از نازلی

دانلود داستان کوتاه نداشتنت از نازلی کاربر انجمن کافه نویسندگان

  • عنوان: داستان کوتاه نداشتنت
  • نویسنده:نازلی کاربر انجمن کافه نویسندگان
  • ژانر : درام
  • کپیست:ترلان محمدی
  • ویراستار:ریحانه حسنی
  • طراح:ملیکا مومنی

 

دانلود داستان کوتاه ، دانلود رمان درام

مقدمه داستان کوتاه نداشتنت از نازلی :

نبودنت مثلِ نشنیدنِ صدای ربنای شجریان دمِ افطار میمونه، همینقدر بیرونق، همینقدر بیصفا،

خونه دیگه صفای قدیم رو نداره!

 

 

قسمتی از داستان کوتاه نداشتنت از نازلی :

نداشتنت مثل خیلی از چیزهاست، مثل این هست که یک لیموزینِ آلبالویی جلوی در خونهات پارک باشه و تو

کلیدش رو تا آخرِ عمرت پیدا نکنی، هر روز صبح که داری میری سر کار چشمت به آن بیفتد اما بدونی باید پیاده

تا ایستگاه بی آر تی گز کنی. مثلِ این میموند که خونهات یک آپارتمان چهل متری باشه، فکر کن از این چهل

متر بخوان خواب و حمام و دستشویی و آشپزخانه و هال دربیارن! یک پنجرهی کوچیک، رو به آزاد راهی که

مختص ماشینهای سنگین و تو هر روز و شبات بشه کدر و خاکستری از دود؛ امّا خونه روبروی تو به اندازهی

چند متر اونورتر یک خونهست ویالیی با یک تراس رو به حیاط که هر روز قُمریها میان میشینند

 

دیگر مطالب از نازلی:

داستان کوتاه بکشی دست روی تنهاییت از نازلی

 

انجمن رمان نویسی کافه نویسندگان مرجع اصلی تایپ رمان ،ترجمه رمان و رمان های صوتی و دانلود رمان

نویسنده: آقا حسین
نظرات: ۳ نظر
داستان کوتاه بکشی دست روی تنهاییت

داستان کوتاه بکشی دست روی تنهاییت

 

دانلود داستان کوتاه بکشی دست روی تنهاییت  از نازلی کاربر انجمن کافه نویسندگان

 

  • نام داستان کوتاه:بکشی دست روی تنهاییت
  • نویسنده:نازلی
  • ژانر:درام
  • ویراستار: کیاناز تربتی نژاد کاربر انجمن کافه نویسندگان
  • طراح:شاهین
  • کپیست:ترلان محمدی

 

دانلود رمان درام، دانلود داستان کوتاه

 

خلاصه داستان کوتاه بکشی دست روی تنهاییت :

بعد از سالها بطور اتفاقی همدیگر رو در حراجی خونهی سرهنگ میبینن ولی گویا هر دو به

تنها ماندن عادت کردهاند و طعم زندگی بدون هم به روحشان چسبیده. …

 

قسمتی از داستان کوتاه بکشی دست روی تنهاییت :

حراجیه خونهی سرهنگ بود. همون پالتوی نوک مدادی و چکمههای مشکی و دستکشهای چرم رو پوشیدم. آسمون

انگار دودل بود که برف بریزه روی زمین یا بارون. چترم رو برداشتم، کاله خزدار طوسی رو سر کردم و از پلههای آپارتمان

پایین رفتم. همه جا ساکت بود فقط صدای بچههای دوقلوی حدیث تا توی راه پلهها میاومد. در رو که باز کردم هوای

سرد تا مغز استخوانم رفت. نه بارون بود و نه برف. آسمون سیاهِ سیاه بود. راهِ خونهی سرهنگ رو پیش گرفتم آهسته گام

برداشتن بخاطر کفهی لیزه چکمهها شده بود عادتم. چترم رو از دستهش آویزون کردم به دست چپم و دست راستم توی

جیب بود. عابرها انگار که جایه مهمی برای رفتن داشتن و من هم تا خونهی سرهنگ تقریباً نیم ساعت پیادهروی داشت

که برای من یک گویا یک روز طول کشید. چهقدر این راه طوالنی شده بود. تا رسیدم سریع دستم رو روی زنگ نگه

داشتم. مستخدم در رو باز کرد و خوشآمد گفت. وارد شدم هنوز خیلی شلوغ نشده بود کناری ایستادم و وسایل حراجی

رو رصد کردم همه شیک و عتیقه. میدیدمش درست سمت چپ من با بارونیه قهوهای رنگ و کالهی شکالتی کمی

آنطرفتر از میزی که گیالسها را چیده بودند ایستاده بود زیر چشمی هوایش را داشتم حراجی شروع شد

 

این مطلب در انجمن و سایت کافه نویسندگان تهیه شده است و هرگونه کپی برداری از آن پیگرد قانونی دارد

 

انجمن رمان نویسی کافه نویسندگان مرجع اصلی تایپ رمان

انجمن رمان نویسی  کافه نویسندگان مرجع اصلی دانلود رمان،ترجمه رمان، دانلود رمان های صوتی

نویسنده: آقا حسین
نظرات: ۶ نظر

رزرو تبلیغات در این مکان

مطالب بر اساس


رزرو تبلیغات در این مکان

مجوز های سایت

logo-samandehi