دانلود رمان زیر شلاق زمستان از satiris یونس سالهاست که در شکم نهنگ زندگی می کنه. اون راه می ره، نفس می کشه، غذا می خوره و لبخند می زنه اما هیچ کدوم اینا واقعی و از صمیم قلب نیستن. نه با عذابی که به خاطر از دست دادن نازنین در قلبش احساس می کنه ... و به یکباره دست سرنوشت، فرصتی برای جبران در اختیارش می ذاره اما این همه ماجرا نیست...

دانلود رمان زیر شلاق زمستان از satirisReviewed by Satiris on Jul 4Rating: 4.0دانلود رمان زیر شلاق زمستان از satiris دانلود رمان زیر شلاق زمستان از satiris یونس سالهاست که در شکم نهنگ زندگی می کنه. اون راه می ره، نفس می کشه، غذا می خوره و لبخند می زنه اما هیچ کدوم اینا واقعی و از صمیم قلب نیستن. نه با عذابی که به خاطر از دست دادن نازنین در قلبش احساس می کنه ... و به یکباره دست سرنوشت، فرصتی برای جبران در اختیارش می ذاره اما این همه ماجرا نیست. آیا یونس می تونه با خاطرات تلخ اتفاقات گذشته و تاثیرشون روی زندگی خودش و دیگران مواجه بشه؟

دانلود رمان زیر شلاق زمستان از satiris

دانلود رمان زیر شلاق زمستان  از satiris با لینک مستقیم

  • نام رمان:زیر شلاق زمستان
  • نویسنده:satiris
  • طراح :ترلان محمدی
  • ژانر:عاشقانه، اجتماعی

 

خلاصه رمان زیر شلاق زمستان از satiris :

یونس سالهاست که در شکم نهنگ زندگی می کنه. اون راه می ره، نفس می کشه، غذا می خوره

و لبخند می زنه اما هیچ کدوم اینا واقعی و از صمیم قلب نیستن. نه با عذابی که به خاطر از

دست دادن نازنین در قلبش احساس می کنه …

و به یکباره دست سرنوشت، فرصتی برای جبران در اختیارش می ذاره اما این همه ماجرا نیست.

آیا یونس می تونه با خاطرات تلخ اتفاقات گذشته و تاثیرشون روی زندگی خودش و دیگران

مواجه بشه؟

 

 

بخشی از رمان زیر شلاق زمستان اثر satiris:

فصل اول: در شکم نهنگ

فروردین سال هزار و سیصد و شصت و هفت.

گرمای هوا نه به بهار و نوروز که به روزهای »خرما پزون« تابستان می ماند. فقط نه سال داشتم و همانگونه که مدام این

طرف و آن طرف را جستجوگرانه دید می زدم، »نازنین« را به سختی در فشرده و با بیشترین سرعتی که در

توانم بود، می دویدم. تالشی به نظر بیهوده، چون سرپناهی درست و حسابی و قابل اطمینان پیدا نمی کردم. با

عصبانیت غر زدم:

-نازی، بلوزمو کثیف کردی.

سرش را باال آورد و با زبان الکن کودکانه اش گفت:

ولی باز هم بستنی چوبی خود را به پیراهنم مالید. به هر حال، فقط سه سال داشت و نمی توانستم ایرادی به او بگیرم￾ببخشید داداش یونس!

اما دانستن این مطلب به جای تسکین من، باعث می شد بیشتر عصبانی شوم. بی توجه به آژیر حمله ی هوایی که از

بلندگوها پخش می شد، در کنارم لم داده و بستنی حاال نصفه و نیمه اش را که قبل از سر رسیدن هواپیماهای عراقی

برای او خریده بودم، بین خودش و لباس من تقسیم می کرد.

پیراهنی که همین طوری هم از شدت عرق به تنم چسبیده و حاال پر از لکه های سفید رنگ شده بود. در عوض نازنین

با آن پیراهن آستین کوتاه زرد که عکس خرگوشی سفید رویش به چشم می خورد،  و موهایی که

توسط مادرم کوتاه و در نتیجه گوش هایش را برجسته کرده بودند، حسابی بامزه به نظر می رسید.

اگر بالیی سرش می آمد »بابا محسن« کله ام را می کند.

خیابانی که در آن قرار داشتیم حدود نیم ساعتی با خانه فاصله داشت و مدتی قبل همراه با حدود پنجاه نقطه دیگر

شهر بمباران شده بود؛ برای همین دعا می کردم نوبتی هم که باشد، آن روز نوبت کوچه ای دیگر برسد و ما جان سالم

بدر ببریم. از کنار لندکروزی که آهنگی حماسی از ضبط روشن آن پخش می شد و راننده اش حتی ماشین را خاموش

نکرده و در رفته بود، گذشتم و در میان خانه های ویران دو سوی خیابان که آثار اصابت تیر و ترکش در دیوارهایشان

نمایان بود، به راه خود ادامه دادم.

با اینکه فقط دو سه دقیقه از به صدا درآمدن آژیر سپری می شد، اما مگس هم در خیابان پر نمی زد. گویی هرگز

انسانی در این محله و خانه ها زندگی نکرده و نمی کرد. مانده بودم این همه جمعیت کجا پناه گرفته اند.

 غرش هواپیماها که پیدا بود در ارتفاعی پایین پرواز می کردند، لحظه به لحظه نزدیک تر می شد و صدای ضبط لندکروز را

در خودش غرق کرد.

با دیدن ساختمان چهار طبقه ای که می دانستم قبل از انقالب قرار بود به عنوان هتل ساخته شود، ولی نیمه کاره باقی

مانده و به پارکینگ اهالی و زمین بازی بچه ها تبدیل شده بود، نیشم تا بناگوش باز و به طرف آن که حدود صد متری

با ما فاصله داشت راه افتادم. به عنوان یک پناهگاه عالی به نظر می رسید. حتم داشتم جز من، افراد دیگری هم چنین

فکری به ذهنشان رسیده و در انتظار به پایان رسیدن بمباران آنجا پنهان شده اند.

سرم را به سمت نازنین پایین آورده و نفس نفس زنان و کالفه رو به چشمان درشت قهوای رنگی که از بابا محسن به￾من تشنمه.

ارث برده بود، اخمی کردم. خستگی بیچاره ام کرده بود و از شدت گرما دلم می خواست بمیرم؛ برای همین نتوانستم

از فریاد زدن خودداری کنم:

**** را ورچید و مظلومانه نگاهم کرد. با عذاب وجدان سرم را باال آورده و او را بیشتر به خود فشردم. درست￾بستنیتو بخور! یه کم دیگه می رسیم خونه و بهت آب می دم.

مثل مادرم زیاده روی کرده بودم ولی فعال وقت فکر کردن به این چیزها را نداشتم و قدم هایم را تندتر کردم. چند

ثانیه بعد که دیگر بدن ریزه میزه ی نازنین حسابی به نظرم سنگین می آمد و به حدود ده متری پارکینگ رسیدم، به

یکباره سر او باال چرخید و محکم به چانه ام خورد. چنان دردی در فک و صورتم پیچید که اشک از چشمانم سرازیر

شد و به زحمت جلوی خودم را گرفتم تا دم گوش نازنین جیغ نزنم. عصبانی و خشم آلود ایستادم تا هر چه از دهانم

درمی آید نثار او کنم ولی … در کسری از ثانیه، تصویری مبهم از موشک را دیدم که دقیقا جلوی چشم من از

هواپیمایی جدا شد و قبل از اینکه حتی پلک بزنم به ساختمان نیمه کاره اصابت کرد. صفیر موشک باعث شد مکث

کنم و سپس، زمین و زمان به هم ریخت. همه جا در ابری از دود و آتش فرو رفت و موج انفجار مرا از جا کند و به عقب

انداخت. هیچ کاری نمی توانستم بکنم، فقط نازنین را محکم تر از قبل به خود چسبانده و بی توجه به بستنی آب شده

که میان بدن ما له می شد، او را در پناه گرفتم تا آسیبی نبیند.

 

انجمن رمان و رمان نویسی کافه نویسندگان مرجع اصلی تایپ و دانلود رمان در ایران

برای دانلود رمان زیر شلاق زمستان از satiris با لینک مستقیم از باکس دانلود زیر استفاده کنید

توجه: اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش ارسال نظرات در زیر آن نوشته با ما در ارتباط باشید.

[ آقا حسین ]

موسس سایت و انجمن کافه نویسندگان

مطالب مرتبط

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در شبکه های اجتماعی در کنار شما هستیم.
logo-samandehi