رمان آنلاین عاشقانه و اجتماعی یکه سوار از سمیه (گندم) رضایی
رمان آنلاین یکه سوار از سمیه (گندم) رضاییReviewed by سمیه ( گندم) رضایی on Dec 5Rating: 4.5رمان آنلاین یکه سوار از سمیه (گندم) رضایی رمان عاشقانه و اجتماعی یکه سوار از سمیه (گندم) رضایی خلاصه : خان‌زاده‌ای تبعیدی‌ به نام هیرمان درشکه‌چی خان بهادر؛ خان بلاد چراگاه است. اما دست تقدیر او را به روستایی به نام دامنه می‌کشاند. هیرمان در دامنه به خدمت ارباب آنجا درمی‌آید و عاقبت دلبسته‌ی رعیت زاده‌ای به نام ماهتابان می‌شود اما این تازه آغاز ماجراست...

معرفی رمان آنلاین عاشقانه یکه سوار از سمیه (گندم) رضایی

خلاصه رمان یکه سوار از سمیه (گندم) رضایی :

خان‌ زاده ‌ای تبعیدی‌ به نام هیرمان درشکه‌چی خان بهادر؛ خان بلاد چراگاه است. اما دست تقدیر او را به روستایی به نام دامنه می‌کشاند. هیرمان در دامنه به خدمت ارباب آنجا در می‌آید و عاقبت دلبسته ‌ی رعیت زاده ‌ای به نام ماه تابان می‌شود اما این تازه آغاز ماجراست…

 

بخشی از رمان یکه سوار اثر سمیه(گندم) رضایی:

بوی خوش شکوفه ‌های سیب در مشامم پیچید، آفتابی که در میانه‌ ی آسمان نیلی دامان گسترده بود و باد ملایمی که شاخه‌های درختان سیب و گردو را به بازی گرفته، منظره‌ای تماشایی ساخته بود؛ آن‌قدر زیبا که فراموشم شد که در راه منزل اربابی هستیم. کم‌کم در میان صدای هی‌هی الاغ‌ها و چرخ‌های درشکه نوای ساز و دهل به گوش می‌رسید. جاده ‌ی خاکی را پیش گرفتیم تا اینکه دیوارهای خشتی و دروازه‌ ی بزرگ عمارت مقابل دیدگانمان نمایان شد.

– نگه‌ دار.

با صدای خان بهادر، مانده به دروازه افسار را کشیدم. اسب از حرکت ایستاد، به دنبال ما الاغ‌ها هم ایستادند و گرد خاک سم‌ هایشان فرو نشست. بیرون دروازه آدم‌هایی در آمد و شد بودند و پیرمرد چاقی که دستش را سایه ‌بان چشمانش قرار داده مقابل دروازه بود. به محض آنکه چشمش به ما افتاد شتاب زده داخل عمارت شد و چندی بعد تعدادی به استقبالمان آمدند.

از سر و وضعشان پیدا بود که نوکران اربابند، زنی نسبتا درشت اندام با لباس ‌های رنگی و موهای حنایی که از چارقد ریش ریشش بیرون زده بود، جلوتر از همه می‌آمد، آیینه ‌ای از نقره در دستانش جا خوش کرده بود و دو زن که از سن و سال جوان‌ تر از او بودند در دو سویش ایستاده و شمعدانی‌های پایه دار را حمل می‌کردند. پیر مرد لاغر اندامی‌ هم به چشم می ‌آمد که با منقلی از زغال و اسپند کمی عقب ‌تر از آنان حرکت می‌‌کرد.

نزدیک که می‌شدند، زن‌ها دست مقابل دهان بردند و کِل کشیدند.

خان بهادر همان‌طور که زیر ‌ذره ‌بین نگاه ‌های تیز بینش رصدشان می‌کرد با انگشتانش به زن آیینه به دست اشاره کرد تا پیش بیاید.

زن پا تند کرد و کنار درشکه‌ ایستاد و در حالی که به داخل درشکه سرک می‌کشید تا چهره‌ی عروس را از زیر آن روبنده‌ی سرخ توری ببیند به حرف آمد.

– سلام خان، خوش اومدید، مبارکا باشه، تا باشه از این وصلت‌ها.

خان بهادر که سر کیف بود تابی به گوشه‌ ی سبیل روغن خورده‌ اش داد و از پر شال کمرش چند اسکناس تا خورده بیرون آورد. بی آنکه نگاهش کند دست دراز کرد.

– بگیرش.

نیم نگاهی به پیر مرد منقل به دست و دو زن جوان انداخت، هنوز همانجا ایستاده و با نگاه‌ های کنجکاوشان کاروان عروس را می‌کاویدند.

– زیاده، به اون‌ها هم بده، صدقه‌ی سر نوردخت.

اسکناس ‌ها را گرفت، با چشمان گشاد شده براندازشان کرد‌ و به تندی داخل یقه‌ی لباسش چپاند سپس لبخند گشاده ‌‌ای حواله ‌مان کرد و کناری ایستاد.

با اشاره‌ ی دست خان بهادر شلاق‌ها را به آرامی بر تن اسب فرود آوردم و به سمت دروازه حرکت کردیم‌.

دو لنگه‌ ی دروازه ی چوبی به سرعت از هم باز شد و ما داخل شدیم‌. هل هله‌ ی زنان بلند شد و دهلچی‌ ها به سویمان آمدند. ” عجم بزمی! “

کیپ تا کیپ آدم آمده بود و حیاط بیرونی جایی برای سوزن انداختن نبود. روستاییان رعیت که به یمن این وصلت چند روزی عیش و نوش و غذای اعیانیشان به راه بود هر طور که بود خود را به عمارت رسانده تا از دست و دل بازی کم سابقه‌ ی ارباب در آن هفت شب و هفت روز بی بهره نمانند. چرا که ممکن بود دیگر هیچگاه چنین فرصتی مهیا نگردد، آخر وصلت ارباب با خان بهادر بود! اردشیر خان بزرگ؛ ارباب دامنه و هشت ده اطراف بعد از دو بار ازدواج، در سن شصت سالگی باز هو*س زن آوردن و تجدید فراش کرده و چندی پیش نوردخت، آخرین دختر خان بهادر؛ خان بلاد چراگاه را از پدرش خواستگاری کرده بود. آن‌ها هم از خدا خواسته به سر دویدند و دختر بیست ساله‌ اشان را دو دستی تقدیم ارباب کردند. او ارباب بود، کم آدمی نبود. سعادت دختر و افتادن در آن بریز و بپاش بی حد و حساب به کنار، همان که با آن وصلت را*بطه‌ ی خان با ارباب مستحکم می‌شد خود برایشان کفایت می‌کرد. حال اگر سال دگر دخترک، پسری بزاید که دیگر نور علی نور است. نوردخت می‌شود تاج سر و پسرش تنها وارث این ارباب بی پسر.

لباس کولی ‌ها که با آن رنگ‌ های شاد در بدنشان می‌رقصید جمع حاضر را به وجد آورده بود، با هر تابی که به کمرشان می‌دادند چین‌های لباس روی هم می‌‌افتاد و بعد به سویی دیگر رها می‌شد. با شنیدن صدای چوب رو برگرداندم و مردان محلی پوش را سرگرم رق*ص چوب دیدم، لحظه ‌ای فراموش کردم که کجا هستم و محو رق*ص کولی‌ها و چوب‌های یک دست و یک اندازه ‌ی مردان شدم که در هوا می‌چرخیدند و روی هم ضربه می‌ زدند.

نا گذیر چشم گرفتم اما تماشایی زیاد بود! برق مجمع‌ های برنجی که میان مستخدمین می‌‌گشت چشمم را زد؛ مجمع‌ های سنگینی که با مخمل ‌های سرخ چهارگوش آزین شده و هر کدام حامل چیزی بودند. از نقل و نبات و شیرینی کنجدی تا شربت‌ های چند رنگ.

آن روز جهاز بران بود، خان بهادر الاغ پشت الاغ قطار کرده بود تا جهاز دوردانه دخترش را به منزل ارباب بیاورند. پشتی‌های چند رنگ، رخت‌ خواب ‌ها و تشکچه ‌های ابریشم دوز، پرده ‌های مروارید دوزی شده، طاقه‌ های گران قیمت، شمعدانی ‌های لاله رنگی، صندوقچه ‌های چوبی، بقچه‌ های لباس، کله قند، زغفران خراسان، ظروف مسی و چینی، خلاصه بگویم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد،

هر آنچه که باید در  جهاز دختر خان بهادر می‌بود تا دهان هوو ها را بدوزد و چشم اقوام پر فیس افاده ‌ی اربابی را کور کند.

نوکران ارباب و خان بهادر در میان هلهله‌ ی زنان و مردانی که گاه از سر شادمانی تیری به میانه‌ی آسمان پرتاب می‌کردند در حال دست به دست کردن جهاز عروس از بیرونی به اندرونی بودند‌.

بوی پولوی زعفرانی و بره‌ ی کبابی از سوی دیگ ‌های غذای ردیف شده می ‌آمد که هر آدمی را مدهوش می‌ساخت و هر سیری را گرسنه می‌کرد.

– ارباب اومد، ارباب اومد.

با صدای مرد جوانی که از نوکران ارباب بود نگاهم را به دری که بیرونی و اندرونی را از هم جدا می‌کرد، دادم. اردشیرخان با کت بلند محلی که سرشانه ‌هایش بلند تر از حد معمول بود و شلوار سیاه رنگ و ارسی‌های سفیدش در حال نزدیک شدن بود. قبل‌تر او را هنگامی که به تمنا ی نوردخت به منزل خان بهادر آمده بود، دیده بودم اما عجبا که اینبار جوان‌ تر می‌نمود! بهادرخان با دیدنش از درشکه پیاده شد و به دنبالش تمام نوکران از جمله من از اسب ‌ها و الاغ‌ ها پیاده شدیم و به نشانه ‌ی ادب سر خم کردیم.

– سلام اردشیرخان.

نیم نگاهی به کاروان عروس انداخت.

– سلام از ماست.

با لبخند کجی که میهمان ل*ب‌های باریکش بود دستی پشت خان بهادر کشید.

– خوش آمدی خان!

از کنار خان بهادر به سمت درشکه آمد، نگاهی به عروس که با پارچه‌ی توری صورتش از دید همه پنهان مانده بود، انداخت و لبخندش جان گرفت.

دست دراز کرد و عروس دست حنا گرفته‌اش را در دستش جای داد تا از درشکه پایین بیاید.

جمعیت عقب رانده شدند و عروس که از او تنها لباس‌ چین‌ دار سرخابی و گیوهد‌های چند رنگ و پا بندهای طلایش پیدا بود، دوشادوش ارباب در میان آواز های محلی و هلهله زنان به سوی اندرونی قدم برداشت.

شب هنگام بود، در چشم بر هم زدنی سرتاسر بیرونی مفروش شد و کرسی‌ هایی جهت پذیرایی از میهمان ‌ها کنار هم قرار گرفت‌. شام اعیانی همراه با نان تازه و دوغ و ماست محلی به راه بود و هر لحظه به جمع حاضر افزوده می‌شد. در ورودی به روی همگان باز بود و هیچ میهمانی در آن چند روز و چند شبی که گذشت دست خالی از آن خانه بازنگشته بود، سوری که ارباب به یمن وصالش با دختر خان بهادر می‌داد حتی گداهای ده‌ های اطراف را هم به آنجا کشانده بود.

اندرونی اما محفل بزرگان بود، خاندان اربابی، بستگان نزدیک، دوستان و خانواده ‌ی خان بهادر.

سری از سر حیرت تکان دادم ” بیرونیش ‌که این باشد، اندرونیش دیگر چیست؟! “

سکوت بود، ساز و دهلچی ‌ها و رقاصه ‌ها هم همچو مردم روستا مشغول صرف شام بودند. آن شب ششمین شب بود و فردا عروسی ارباب  با شکوه‌ ترین شکل ممکن به پایان می ‌رسید.

غذا صرف شد، روستاییان کم‌‌ کم پراکنده شدند و حیاط خالی شد. خدمه‌ ی ارباب برای رفت و روب و شست و شوب ردیف شدند و کرسی‌ ها مرتب در گوشه‌ ای از حیاط روی هم چیده شد.

از جای برخاستم و به سوی گاری علوفه ‌ی کنار دروازه قدم برداشتم. چاره ‌ای نبود، دو شب دیگر هم میهمان آن خانه بودیم. پریدم و روی گاری نشستم. از لابه‌لای علوفه کتابم را که شب قبل در آنجا پنهان کرده بودم، بیرون کشیدم و شروع به خواندن کردم.

چقدر زمان گذشته بود؟ نمی‌دانم! اما به خود که آمدم حیاط خالی بود و ماه میان سیاهی آسمان خودنمایی می‌کرد.

همیشه همان ‌طور بود! خواندن به قدری برایم مجذوب کننده بود که هر بار مرا در خود غرق می‌کرد.

– چکار می‌کنی؟

– بسم‌الله!

ترسیده به سمت صدا چرخیدم و ارباب را که متحیر به من چشم دوخته بود، دیدم. به یکباره سر جایم نشستم.

– سلام.

جلو آمد.

– سلام، چکار داری می‌کنی این وقت شبی؟!

آهسته از گاری پایین آمدم و سر فرود آوردم.

– کتاب… کتاب می ‌خوندم.

صدای پر ابهتش به گوش رسید.

– کتاب؟!

مکثی کرد.

– مگه تو سواد داری؟!

نگاهش کردم.

– بله آقا، کمی خوندن و نوشتن بلدم.

دیدم که ابروهای حجیمش بالا رفت، یحتمل با خود می‌گفت که درشکه‌ چی خان بهادر کجا و سواد خواندن و نوشتن کجا؟ اصلا نوکر جماعت را چه به این غلط‌ ها؟

– چه کتابی؟

آب دهانم را از گلوی خشک شده‌ ام پایین فرستادم.

– شعر.

لبخندش را دیدم و کمی خیالم آسوده شد.

– بخون ببینم.

مردد و زیر چشمی نگاهش کردم.

– گفتم بخون.

سر تکان دادم و با عجله لای کتاب را باز کردم و اولین شعری که به چشمانم خورد را خواندم.

– اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ، اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ، اگر ملک سلیمانت ببخشند، در آخر خاک راهی عاقبت هیچ.

دستانم یخ کرد، خودم هم از شعری که برایش آمده بود حیرت کردم. جرعت سر بالا کردن نداشتم، سر بلند نکرده چشمان غضبناک و گره‌ی کور ابروهایش را تصور می‌کردم.

چند لحظه‌ای به سکوت گذشت و بعد صدای قدم‌هایی که از من دور می‌شد، آمد. سر بلند کردم، رفته بود! همانجا ایستادم و زیر نور چراغ‌ بادی ‌ها به جای خالیش خیره شدم.

” ای خاک بر سرت هیرمان! آخه این چه شعری بود که خوندی؟ حالا اگه ارباب غضب کنه و خان بهادر دیگه تو رو نخواد، اگه از همین نوکری هم بیوفتی چی؟ وای… “

اطلاعات اثر :

  • دسته بندی: رمان
  • عنوان: یکه سوار
  • نویسنده: سمیه (گندم) رضایی
  • ژانرعاشقانه ،اجتماعی
  • ناظر: sahar hajivand
  • سطح اثر : ویژه ( چاپ بعد از اتمام تایپ)
  • منبع : درحال تایپ ( انجمن کافه نویسندگان)

رمان آنلاین عاشقانه و اجتماعی یکه سوار از سمیه (گندم) رضایی


رمان های پیشنهادی :

رمان آنلاین لوسیفر از آیدا نایبی (ماهک)

دانلود رمان عاشقانه پروانه ها هرگز نمی میرند از پرنده سار

دانلود رمان زندگی را ورق بزن از م.صالحی

دانلود رمان من مهربانم از افسون امینیاند

انلود رمان پمپ بنزین از فرشاد رجبی

درباره نویسنده سمیه (گندم) رضایی:

سمیه رضایی هستم با نام هنری گندم. متولد سال ۱۳۷۴، متاهلم و یک فرزند دارم.

 

 

کتاب های چاپی نویسنده:

سنگلاخ به چاپ رسیده و کروکودیل و یکه سوار هر دو در دست چاپ هستن.

 

 

برای خواندن بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید:

مصاحبه با سمیه (گندم) رضایی نویسنده انجمن کافه نویسندگان

مصاحبه با نویسنده سمیه رضایی


توجه : این رمان آنلاین و در حال تایپ در انجمن کافه نویسندگان است. برای خواندن رایگان رمان به لینک زیر مراجعه کنید: 

رمان آنلاین یکه سوار از سمیه (گندم) رضایی


انجمن رمان نویسی  کافه نویسندگان 

دانلود رمان

هشدار

این رمان در انجمن کافه نویسندگان درحال تایپ است و هرگونه کپی برداری از رمان با ذکر منبع و نویسنده مجاز نیست و پیگرد قانونی دارد

 

نویسنده: آقا حسین
نظرات: ۳۸ نظر

برچسب ها

دیدگاه های کاربران

۳۸ نظر ارسال شده
  1. Paris🌺🌿 گفت:

    رمان خوبی بود، در متون رمان به خوبی مهارت نویسنده آشکار هستش…
    خانم گندم رضایی از نویسنده های خوبِ رمان هستن مثل باقی اثرشون این هم عالی…

  2. Qazaleh گفت:

    با سلام و خیلی ممنون از سایت خوبتون
    رمان بسیار عالی و قشنگیه
    خیلی ممنون از ادمین سایت و نویسنده ی عزیز که خیلی زحمت میکشه

  3. آقا حسین گفت:

    رمان عالی بود. نویسنده عزیز خسته نباشید🌹

  4. آتریسا گفت:

    سلام گندم جان از نویسنده های خوب کشورمون هستن و قلم خوب و پخته ای دارن.
    این رمانشونم عالی بود و واقعا از خوندنش غرقه در لذت شدم و امیدوارم با همین روال پیش بره رمان و موفق باشن🌹

  5. مریم گفت:

    با عرض خسته نباشید به نویسنده‌ی عزیز!
    درمورد رمانتون بگم که وقتی خوندمش به شخصه حس می‌کردم تو اون دوران دارم همراه شخصیت اصلی زندگی می‌کنم و همه چیز رو با تمام وجودم حس می‌کنم! منظور این هستش که به قدری به تمام جزئیات پرداختید که آدم می‌مونه چی بگه جز احسنت! و در اینکه شما نویسنده‌ی قابل و توانایی هستید شکی نیست و امیدوارم همیشه در حال صعود باشید عزیز‌جان!🌼

  6. کیاناز گفت:

    خیلی زیبا نوشته شده
    حتما ارزش چاپ داره و مطمئنا موفقه
    قلمتون مانا
    خسته نباشید🌻

  7. Hoora گفت:

    رمانشون رو پیشنهاد میکنم
    خانم رضایی واقعا آثار زیبایی رو نوشتن و من این اثرشونم مانند آثار دیگه دوست دارم
    خسته نباشید🌸🌿

  8. Gilegol گفت:

    تا اینجا که عالی بود

    قلمتان مانا🌻

  9. ســـحر گفت:

    باسلام. خانم رضایی عزیز بعداز رمان سنگلاخ، قلمتون مورد توجهم قرار گرفت و حالا با یکسوار بیشتر از قبل به قلمتون وابسته شدم. ممنون که وقت میذارید و با قلم شیوایی که دارید مارو شگفت زده می‌کنید.قلمتون مانا🌺

  10. Stone Heart گفت:

    رمانت خیلی قشنگه جانا
    و جزء نویسندگان خوبمون هستن موفق باشی 🙂

  11. N.Dardan گفت:

    عزیز خوش قلم و خوش اخلاق من😍💙
    کلى موفق باشى،منتظر درخشش بیش ترت هستیم🙏🏻

  12. Hannaneh گفت:

    نکته مثبت داستان تمایزش با سایر داستان های با ژانر عاشقانه بود. سبک قدیمی و تصویری که از عشق های قدیمی ارائه میداد بسیار زیبا بود.

  13. سمیه(گندم) رضایی گفت:

    ممنون از انجمن کافه نویسندگان🌹

  14. ارمی گفت:

    با سلام
    رمان بسیار عالی ای بود نویسنده عزیز خسته نباشید امیدوارم قلمتون همیشه بدرخشه

  15. هانیه گفت:

    خیلی عالی بود خانم رضایی❤
    واقعا قابل تحسین هست که نوشته‌های شما با پرداختن به کل قضیه‌ها و حتی کوچک‌ترین حالت ها هست که خب رمان شما رو خیلی زیباتر و بهتر کرده.
    از قلمتون کاملا پختگی و مهارت هویداس.
    درهرحال خیلی خوب بود، امیدوارم که رمان‌های زیاد دیگری هم از شما باز بخوانم.
    موفق باشید🌸

  16. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    ممنون از لطف و محبت شما دوست عزیز. خوشحالم که دوست داشتید.🌹🙏

  17. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    سلام
    ممنون از نگاهتون.🌹🙏

  18. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    ممنونم بابت نگاه پر مهرتون جانا.🌹🙏

  19. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    شما به بنده لطف دارید. ممنونم جان دل.🌹🙏

  20. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    خوشحالم که دوست داشتید. ممنون از لطفتون.🌹🙏

  21. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    ممنون از شما و نگاه پر مهرتون.🙏🌹

  22. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    ممنونم جانا.🌹🙏

  23. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    ممنون از لطف و محبت بی‌ پایانتون.🌹🙏

  24. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    لطف و محبتتون به بنده بی نهایته. ممنونم🌹🙏

  25. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    ممنون بابت نگاه پر مهرتون. خوشحالم که مورد رضایتتون واقع شده و به دلتون نشسته.🌹🙏

  26. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    لطف و محبت شما به بنده بی نهایته. ممنون بابت نگاه پر مهرتون.🌹🙏

  27. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    ممنون بابت نگاه پر مهرتون.🌹🙏

  28. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    ممنونم بابت نگاه پر مهرتون.🌹🙏

  29. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    محبت دارید. ممنون از نگاه پر مهرتون.🌹🙏

  30. amirali گفت:

    تنها رمانی بود که بعد از نقدش به نویسندش افتخار کردم همه چیز به جا و به اندازه و فضاسازی عالی و توصیفات ملموس، عنوان مناسب، شخصیت سازی قوی و قلم بی نظیر. خسته نباشید.

  31. سمیه(گندم) رضایی گفت:

    پاسخ به @amirali

    ممنون از شما و نگاه پر مهرتون. شما به بنده لطف دارید.🙏🌹

  32. سمیه(گندم) رضایی گفت:

    پاسخ به @amirali

    ممنون از شما و نگاه پر مهرتون.
    شما به بنده لطف دارید.🙏🌹

  33. SaRi.B گفت:

    گندم جون رمانت عالییی خسته نباشی جانا
    منتظر پارت ها و رمانای دیگت هسممم

  34. سمیه (گندم) رضایی گفت:

    پاسخ به SaRi.B

    ممنون از لطفتون🙏🌹

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

رزرو تبلیغات در این مکان

مطالب بر اساس


رزرو تبلیغات در این مکان

مجوز های سایت

logo-samandehi