رمان آنلاین عاشقانه اجتماعی و معمایی لوسیفر از آیدا نایبی (ماهک)

رمان آنلاین لوسیفر از آیدا نایبی (ماهک) کاربر انجمن کافه نویسندگان

 

خلاصه رمان آنلاین لوسیفر از آیدا نایبی :

لوسیفر همان فرشته ی بدنامی است که برای غرور از بهشت رانده شد، اما در بطن این غرور چه چیزی نهفته شده بود؟

لوسیفر روایتگر کسانی است که از دور که آن ها را ببینی،

عده ای آدم را می بینی که سیاهی و‌ سرخی دورشان را احاطه کرده،

اما اگر بیشتر دقت کنی درونشان ستاره ای صبحگاهی می درخشد.

جانان سعادتی، دانشجویی است که برای مطرح کردن یک نظریه اخراج میشود. وقتی می‌خواهد نظر استادش را نسبت به اخراجش عوض کند، اتفاق هایی می افتند که نه میشود درکشان کرد، نه می شود فهمید آن سه شش معروف چرا دست از سر او برنمی دارند؟

روایتگر سه شروع که به ناامیدی می رسد اما…

 

 

 

بخشی از رمان آنلاین عاشقانه لوسیفر اثر آیدا نایبی (ماهک) کاربر انجمن کافه نویسندگان :

جانان:

اینجایی که من ایستاده ام، ادم های دورو زیاد است.

مثلا از دور به آن دختری که کنار پسرخوشتیپ دانشگاه ایستاده،

نگاه کنی؛ می بینی همچین عشقی درمیانشان در جریان نیست.

یک نوسان روبه پایین از زیاده خواهی در درونشان می جوشید

که در پشت لبخندهای مصنوعی‌شان پنهان شده بود.

دورویی که می گفتم نه از آن دسته که می شناسند ها…نه!

همه ی ما پشت یک دژ بلند بالا ایستاده ایم.

دژی از خودپسندی، بعضا غرور، شاید هم خشم.

در هرصورت همه ی ما یک مشت خاک پر غروریم.

و من…پشت یک دژ ترحم ایستاده ام، نه اینکه ترحم کنم…ترحم می‌بینم.

هم همه ‌ی دانشگاه چقدر به‌جا بود. لا اقل کسی نمی‌فهمید که با چه زوری پایم را از دانشگاه به بیرون می‌کشم.

کسی نمی‌فهمید با چه حالی خودم را از در دانشگاه بیرون رفتم.

خرد شدم…

گوش کن…تکه تکه شدن روح و استخوان های قلبم را شنیدم و باز نمردم. کاش بعد چند ترم درس خواندن یکی به من بفهماند مفهوم روح بیمار چیست…

یکی می‌فهماند، روح زخمی را چگونه تیمار می‌کنند؟

دستی به صورتم می زنم مبادا از حال بروم…

اینجا که ایستاده‌ام، هوا هوای پاییزیست اما درون من تابستانی کویری برپا بود که گرمایش، هلاکم میکرد.

از این حال بیزارم…از این ناتوانی اجباری…

-خانم ساداتی…

از خانم بودن بیزارم…

صداهای آن اتاق شش در هشت انتهای سالن اجتماعات در سرم اکو می‌شد…نه یک بار، بلکه هزار بار!

-چند بار به صورت مکرر به شما اخطار دادیم، اینجا دانشگاست! نه جایی که به زور عقایدتون رو قالب کنید و داد و قال راه بندازید! والله چاله میدونم قانون داره!

از عقایدم هم متنفرم…

-به خاطر موی سفید اقای مَلِکان، که گفت این دختر گناه داره بزارید درسش رو بخونه هیچی تا الان نگفتیم. باهوش هستید باشه، اما من نمیتونم دیگه اجازه بدم شما اینجا درس بخونید.

صدای تند نبض گردنم را اکو وار در گوشم شنیدم. من بیزارم از تمام کسانی که باید کارمایشان را پس بدهم…

من، در عرض چند ثانیه مُردن را تجربه کردم. من مُردم. به ولله که مُردم.

پوزخندی زدم. اگر اقای ملکان نبود همان چند دفعه ی پیش اخراج می شدم. نه الان!

کاش همه چیز خواب بود و با یک تکان از ان بیدار میشدم…

این کوچه ی یک طرفه…

با برگهای زرد و خشکش…

با اسمان خاکستری و بغض دارش…

تاابد من را به یاد بدترین لحظه ی عمرم می اندازد…

جواهر را دیدم. به ظاهر سرپا بود اما او هم درونش انقلابی بدتر از انقلاب هیتلر بود. مدام کف پایش را روی موکت نم گرفته ی آشپزخانه می کشید.

-سلام.

خودم هم صدای خودم را نمی شنیدم چه برسد به خواهرم!پشت سینک ظرفشویی مشغول شستن ظرف غذای جوانه بود. نیم نگاهی به من انداخت و گفت:

-کجایی تو؟ مگه دانشگاهت ساعت چهار تموم نمیشه؟ الان ساعت یه ربع به هشتِ!

مقنعه ی خیس از ابم را از سرم دراوردم. چه میگفتم که حال او بدتر از حال من نشود؟ تک سرفه ای زدم و گفتم:

-حالم خوب نبود، بارون می اومد…زیر بارون وایستادم بلکه خوب بشم. بهتر نشدم که هیچ، هرچی خاطره و چیزای بد بود یادم اومد، مثل کاغذ مچاله شدم.

صدای خنده های ریز جوانه ی خانه مان در صدای«هین»مادرش گم شد. برگشت و با چشمانی گشاد شده از تعجب براندازم کرد. یک تار سفید بین انبوه سیاه موهایش خودنمایی می کرد.

-جانان؟ چت شده؟این چه ریختیه؟ از قبر دراومدی مگه؟

کج خندی به حرفش زدم. سرم روی گردنم سنگینی می‌کرد. چند قدمی از آشپزخانه ی کوچک و سفید آبی خانه‌مان فاصله گرفت و به من نزدیک شد.

-میدونی مُردن یعنی چی؟ مُردم به‌خدا.

حتی دستان گرم و خیس او سرمای گونه هایم را التیام نداد.

-خواهرم؟چی شده دورت بگردم؟

من لوس نبودم، فقط چون زیاد محبت ندیدم تا کسی کمی با من نرم صحبت می کرد، بغضی به اندازه ی یک پرتقال خونی سرگلویم نشست.

-هیچ…

با چشمانی که دودو می زد به چشمهایم نگاه کرد.

-هیچی که اینجوری نمیکنه تورو! بگو جان من…اصلا جان جوانه.

-اخراج شدم.

دست‌های او هم یخ بست. من اخراج شدم اما کمرش بیشتر از من خم شد و روی زمین نشست.

-یاابوالفضل…

ترس برم داشت. آخرین باری که با این لحن«یاابوالفضل» گفت،روز فوت مادرمان بود…انگار دوباره و صدباره جان از بدنش در می رفت.

-چیکار کردی جانان؟ چیکار کردی؟

من هم از زور ناتوانی روی زمین نشستم…من هم مثل همه ی ادم ها خسته شده بودم…

-هیچ…

-جواب من هیچ، هیچ گفتنای تو نیست! چیکار کردی؟ ادمو بیخود اخراج میکنن؟

-فقط زیادی ترحم برانگیز بودم…

کاش چشم های مشکی اش هاله ای از اشک برنمیداشت. کاش هیچ وقت روزی نمی رسید که دوتایی، دوباره به اوپن چوبی تکیه دهیم، آن هم پُر بغض و ناله!

-ببند دهنتو جانان…

-من میرم اتاقم. یه ذره به خودم بیام.

جواهر زود مادر شد،کاش هیچ وقت مادر نمی شد.

-موهاتو خشک کن سرما نخوری. عین ادم مغزت سرجاش اومد میام سراغت.

تشر هایش را پشت گوش رها کردم. ترسناک می شد گاهی اوقات این خواهر بیش از حد شبیه مادر!

گاهی، فقط گاهی به خودت باید در آینه نگاه کنی. شاید مثل فیلم سفید برفی آینه نتواند زیبایی هایت را نشان دهد ولی قطعا سیاهی های روحت را نمایان می کند.

موهای بافت شده ام خیس شده بودند، مهم نبود…

زیر چشم هایم سیاه شده بود و چشم های سبزم بی نور شده بودند، باز هم مهم نبود…

هیچ چیز مهم نبود، کاش همه چیز حالت سکون داشت. یک روز کاش خنده اجباری بود…

یک روز کاش ترحم کردن جرم محسوب میشد…

آن روز من خودم بودم…

شاید همه خودشان شوند؛ روی تخت زوار دررفته چمباتمه زدم. سرد که بود، سردتر هم شده بود!

-جواهر؟

بافت موهایم را باز کردم و به صدای بلندش گوش کردم:

-چیه؟

-جانیار رادیاتورها رو روشن نکرده هنوز؟

صدای قدم هایش نزدیک و نزدیکتر شد تا اینکه در را باز کرد:

-اون بچه که صبح تا شب توی این گیم نتا پلاسه، مگه از این کارا سر درمیاره؟

-چرا چشاتو برای من کج می کنی؟

جوانه را محکم رو تخت گذاشت. انگار این خواهرزاده ی من هیچ چیز به غیر از خنده بلد نیست.

-این از خواهر تحصیل کرده ی من که دست از پا دراز تر میگه اخراجم کردن، اون از جانیار که معلوم نیست چیکار میکنه.

باز همان پرتقال خونی کنج گلویم جا خوش کرد.

-خب من چیکار کنم؟ اخراجم کردن دیگه!

تنگ من، نشست. کمی ملایم تر و مهربان تر گفت:

-بیا به من بگو، شاید تونستم کاری کنم.

دو قطره ی بزرگ اشک، سوزش گونه هایم را تشدید کردند.

-وقتی دبیرا و استادا بحث میزارن…

آب دهانم را محکم قورت دادم و چشم هایم را مظلومانه تر از همیشه جلوه دادم:

-خب منم وقتی بحث به نفعم نباشه یا هرچیز دیگه جوش میارم.

-اینجوری باشه باید تو رو خیلی زودتر از اینا اخراج می کردند.

سرم درد از شدت هجوم آن همه سیاهی و انرژی منفی به فغان آمد.

-میدونی بدتر از همه‌ش چی بود؟ این بود اگه یکی از استادام واسطه نمی شد تاا لان اخراج شده بودم!

لبخند تلخم صورتم را از فلجی موقت درآورد:

-چی من انقدر ترحم باره که باعث شده اینجوری من رو از دانشگاه بندازن بیرون؟ من فقط خواستم صورت حقیقی یک مسئله رو بگم. من نمیتونم ببینم یکی مخالف منه چیکار کنم؟ تقصیر منه؟ نه! هیچ چیزی تقصیر من نیست…من بعد سالها دارم دونه ی توی دلمو تو عمق تاریکی می کارم. برای جوانه زدنش باید دست به هرکاری بزنم یا نه؟

 


اطلاعات اثر:

رمان آنلاین عاشقانه اجتماعی و معمایی لوسیفر از آیدا نایبی (ماهک)


مطالب مرتبط:

رمان آنلاین یکه سوار از سمیه (گندم) رضایی

دانلود رمان شگفت (جلد اول) از معصومه مؤمنی

دانلود رمان به همین سادگی از M-alizadehbirjandi

دانلود رمان زندگی را ورق بزن از م.صالحی

دانلود رمان پمپ بنزین از فرشاد رجبی

دانلود رمان قهرمانان دنیا از سید محمد موسوی


توجه: این رمان در انجمن کافه نویسندگان در حال تایپ است و میتوانید آن را به صورت رایگان مطالعه کنید. کافیست روی لینک زیر کلیک کنید.

رمان آنلاین لوسیفر از آیدا نایبی (ماهک)


لطفا نظرات و نقد های خود را در بخش نظرات ارسال کنید تا نویسنده به آنها جواب دهد.

+13
هشدار

توجه: رمان لوسیفر در انجمن کافه نویسندگان در حال تایپ است و هرگونه کپی برداری از رمان با ذکر منبع و نویسنده مجاز نیست و پیگرد قانونی دارد. 

نویسنده: Admin
نظرات: ۲۹ نظر

برچسب ها

دیدگاه های کاربران

۲۹ نظر ارسال شده
  1. آتریسا گفت:

    عالی بود و کامل
    به نظرم ایده و قلم قوی نویسنده به سادگی قابل احساس بود و پختگی در آن موج می‌زد. چیزی که بیشترین تاثیر رو در جذب من به خوندنش داشت اسم خیلی جالب و خاصش بود لوسیفر!
    کلمه‌ای که هزاران هزار معنا و محتوا داره و نام دیگر شیطانه!
    به نظرم نویسنده خیلی عالی عمل کرده و جلد رمان هم بسی عالی و بی نقص. روایت داستان و اتفاقات به خوبی پشت سر هم قطار شدن و خواننده چنان محو داستان میشه که نمی‌خواد تموم بشه هیچ وقت در آخر کارتون خیلی عالی و جذاب بود و از خوندنش لذت بردم امیدوارم ادامه داستان هم با همین قدرت پیش برید و همیشه موفق باشید🌹

    0
  2. مریم گفت:

    خب اول از همه بگم که رمان دارای دیالوگ‌هی خیلی قوی و خوبی هستش! شخصیت‌ها هم طوری تعریف شدن که انگاری نویسنده یک زندگی واقعی رو داره شرح میده! لوسیفر داستانی از واقعیت‌ها! خلاصه‌ی کنجکاو کننده‌ای داره و خلاصه و مقدمه هردو به اسم رمان ربط دارند. و اینکه نویسنده خیلی خوب تونسته لفظ لوسیفر رو توضیح بده و تو کل داستان مخصوصاً مقدمه و خلاصه به شیوه‌ی درست و خیلی زیبا بیان کردند. نویسنده رمانی نوشته که کلیشه‌ای نیست. جدید و یک‌ جور خاص هستش و کاری میکنه که مخاطب حتی اگه بخواد هم نتونه از رمان دست بکشه! راجب خودِ رمان هم بگم که نوشتن رمان روانشناسی اونم یک دختر با سن کم، جداً کار سختیه و بایستی به نویسنده در این زمینه احسنت گفت! شخصیت‌های رمان هم، همشون بودنشون به جا هست و هیچکدومشون اضافی نیست! در آخر از نویسنده میخوام که ناامید نشه و تا آخرشو ادامه بده که به شخصه من خیلی خیلی منتظرم! و اینکه رمان دارای تلخی هستش یعنی تراژدیش زیاد هستش و در لحظات به جا شادی، خودشو تو رمان جا میده و این تلخیِ زیاد و شیرینی به اندازه، باعث لذت‌بخش و جذاب‌تر شدن رمان میشه! خسته نباشید عزیز!

    +1
  3. Paris🌺🌿 گفت:

    ایده ی اصلی رمان بنظرم ایده ی یونیکی بود.
    این روزا رمان ها معمولا خیلی ایده ها و موضوعاتشون تکراری شدن ولیکن این رمان ایده ی تازه ای داشت.
    جدا از تمام اینها بنظرم پشت خط به خط رمان
    “یه مفهومی بود” خیلی حرف داشت برای گفتن…

    +1
  4. هانیه گفت:

    واقعاً که عالی بود، از نوشته‌ها مشخص هست که نویسنده در کار نویسندگی مهارت دارند و اصول نویسندگی رو خیلی خوب میدونن.
    چنین رمان‌هایی که موضوع تازه تری داره و کلیشه‌ای نیست قابل ستایش هست.
    قلمتون مانا❤

    +1
  5. آیدانایبی (ماهک) گفت:

    خیلی ممنونم از نظرت پریس جان و همینطور شما آقا حسین…
    لوسیفر چیز جدیدی نیست…شاید اولین رمان با همچین ایده ای باشه ولی ما هرروز یه لوسیفر می بینیم….نه شیطان…اگر به فلسفه ی اسم لوسیفر برگردیم اسم یکی از شیطانی است که باعث سقوط ادم شد ولی کسی جز خود ادم باعث سقوط خودش نمیشه…
    اما با همه ی اینها معنی اسمش ستاره ی صبحگاهیه…
    حرف داره ….ولی برای کسی که بخواد گوش بده…
    خیلی ممنونم از نظرتون

    +1
  6. آیدانایبی (ماهک) گفت:

    مریم عزیزم…خیلی ممنونم از همراه بودنت و بودنت….
    نقدت خیلی ارزشمند بود…:)

    +1
  7. آیدانایبی (ماهک) گفت:

    هانیه ی عزیزم….
    شما به من و قلمم خیلی لطف داری جان دل….

    +1
  8. آیدانایبی (ماهک) گفت:

    آتریسای عزیزم….
    خیلی متشکرم از نقد زیبات جانا…

    0
  9. معصوم گفت:

    سلام خدمت آیدای عزیز…
    رمانت فوق‌العاده‌است.
    شخصیت‌ها بسیار هماهنگ هستن و خوب بهشون پرداخته شده…
    داستان هم کاملا جذابه..
    هرچی بیشتر جلو میره بیشتر به این جذابیت اضافه میشه.
    خوب میدونی طنز رو چه زمان به کار ببری و توصیفت هم خیلی عالیه…
    به امید امضای مخصوص❤
    قلمت جاودان بهترین❤🌹

    +1
  10. Sîn ~ گفت:

    سلام؛
    خیلی ممنون از سایتِ خوبتون. علاوه بر اینکه رمان، دیالوگ‌های زیبایی داره، جلد قشنگی هم براش طراحی شده. امیدوارم به اونچه لایقش هست، برسه 🙂
    همیشه موفق باشید.

    +1
  11. Shiva گفت:

    رمان شروع خیلی قوی ای داشت و شخصیت پردازی و دیالوگ‌ها عالی هستن. قلم نویسنده بسیار توانا بوده و به راحتی این پختگی قلم در لابه‌لای جملات این رمان قابل مشاهده هست.
    خسته نباشی نویسنده عزیز

    +1
  12. آیدانایبی (ماهک) گفت:

    معصومه ی عزیزم….
    تو بهترین همراه دنیایی که همیشه باعث شادی من و انگیزه برای ادامه ی من هستی…
    به امید همون امضای مخصوص:)

    +1
  13. آیدانایبی (ماهک) گفت:

    شیوای نازنینم….
    متشکرم بابت نظر زیبات و مهر بی پایانت

    +1
  14. آیدانایبی (ماهک) گفت:

    سین عزیز…
    ممنون از لطف و مهرت …

    0
  15. Hwk گفت:

    سلام
    سایت کافه نویسندگان همیشه بهترین نویسندگان رو داشته و پرورش داده، و تا جایی که تونسته حمایت کرده که جای تشکر از مدیریت سایت داره.
    و در باره این رمان هم همینطوره قلم نویسنده خوبه و شخصیت های رمان زنده ان، آدم راحت میتونه باهاشون ارتباط بگیره، هماهنگی بینشون دیده میشه. ایده داستان کلیشه نیست و همه و همه باعث شده این رمان عالی در بیاد. ( ‾́ ◡ ‾́ )
    خدا حافظ

    +2
  16. کیاناز گفت:

    خیلی عالیه
    توصیفات به جای خودشه و تونسته توی ذهن خواننده به خوبی ظاهر بشه.
    به طوریه که آدم با هر بار خوندشن می‌تونه یادآور این بشه که کسی جز خودش باعث افتادنش از پله‌های بالا نیست.
    در کنار قلم خوبی که نویسنده داره این ایده‌ی داستانه که به بهتر نوشتن کمک می‌کنه.
    هر چی داستان جلوتر می‌ره کنجکاوی خواننده هم بیشتر می‌شه و این برای نویسنده خیلی ارزشمنده و بهت تبریک میگم.
    خسته نباشی جان دل🌻

    +1
  17. n.dardan گفت:

    ما نویسنده زیاد داشتیم،نویسنده های زیادی هم به دعوت خود من اومدن توی سایت و دست به قلم شدن بین اون نویسنده ها
    ایدا جان تو عجیب نظر منو جلب کردی و خوب از روزی که وارد تیم نویسنده های من شدی همه ی تلاشمو کردم که اخم بین ابروهات نیاد ،تلاش کردم که از اینی گه هستی و بودی شاد تر شی چون تو و قلم زیبات لیاقتش رو داشتین
    رمان زیبات هم که مثل شخصیتت پر شور و پر انرژیه سادگی در عین ظرافت
    امیدوارم که من و تیمم تونسته باشیم میزبان خوبی برای قلم پر مهر و رمان زیبات باشیم
    سبز بمونی زیبآ

    +1
  18. Hoora گفت:

    قلم نویسنده خوبه و ایده رمان و مدل پیش بردنش خیلی جالبه
    اسم رمان هم تازگی داشت برای من
    جلد خیلی قشنگیم داره
    خسته نباشید

    +1
  19. Qazaleh گفت:

    با سلام و خسته نباشید مخصوصا نویسنده ی عزیز
    خیلی خوشحال هستم که این رمانو خوندم و حس متفاوتی رو بهم القا کرد
    نمیدونم اما واقعا دوسش داشتم
    عاشق جلدشم هستم
    امیدوارم که رمانای خوبی از شما توی سایت ببینم :))))

    +1
  20. آقا حسین گفت:

    ممنون از نظر خوبتون

    0
  21. آیدانایبی (ماهک) گفت:

    خیلی ممنونم از نظرات بسیار ارزشمندتون…من رو خیلی خجالت زده کردید…

    +1
  22. SaRi.B گفت:

    سلامم. اولن ببخشید بابت تاخیر
    خوب آیدا خودت میدونی که رمانت عالی
    یعنی بهتر بگم حرف نداره
    اسمی که انتخاب کردی خود به خود آدم جذبش میشه
    اتفاقای هیجان انگیزی که میافته
    قلمت هم عالی
    منتظر ادامه رمانتم

    +1

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

رزرو تبلیغات در این مکان

مطالب بر اساس


رزرو تبلیغات در این مکان

شما در این مسیر هستید

مجوز های سایت

logo-samandehi