دانلود رمان عاشقانه و معمایی ایستاده مردن از مبینا راد

دانلود رمان عاشقانه و معمایی ایستاده مردن از مبینا راد با لینک مستقیم در سایت کافه نویسندگان 

خلاصه  رمان عاشقانه و معمایی ایستاده مردن از مبینا راد:

پسرک قصه ی ما، توی زندگیش درگیر مشکالت فراوانی شده. مشکلاتی که مواجه باهاشون، برای

هیچکس آسون نیست! فکر میکرد که همه ی آدما، عاشقی سرشون نمیشه؛ تا اینکه یه نفر وارد زندگیش

شد و نشون داد که اشتباه نمیکرده. فهمید که عشق تا منفعت هست، حسی زودگذره؛ مگه اینکه منفعت

یه نفر، رسیدن به عشق باشه. پسرک، کسی رو داره که همیشه راه رو بهش نشون میده؛ اما راهنمای

راهش، میتونه قفل بزرگترین کابوسش رو براش باز کنه؟


بخشی از رمان عاشقانه و معمایی ایستاده مردن از مبینا راد :

سرش به کارهایش گرم بود. تنها صدایی که به گوشش میرسید، صدای خوشایند تیک تاک ساعت و گذر زمان بود. دوست داشت که

سریعتر کارهایش را به پایان رسانده تا نفس تازه ای بکشد .رئیس او، آقای سزاوار، فردی کاربلد بود. میثاق چندسالی بود که نزد او

کار میکرد. مهندس سزاوار مثل هر انسان دیگری، برای خود و زندگی اش قوانینی داشت. قوانینی عجیب غریب؛ قوانینی که برای

میثاق هم جالب بود و با او نیز هم عقیده بود. مهندس همیشه با عقایدش موفق بود؛ راه و روش خود را داشت و این باعث میشد در

برابر هیچ قدرتی کم نیاورد. سزاوار مردی آرام بود؛ به قول بعضی ها با پنبه سر میبرید و آرام آرام حریف های خود را به خاک

مینشاند.

مهندس سی سال بیشتر نداشت. مردی درشتا ندام و شیک پوش بود. در سطر قوانینش، قانونی داشت که به آن بسیار معتقد بود و آن

قانون این بود: »عشق معنی ندارد«!

روزی که مثل همیشه با میثاق هم صحبت شده بود، لیوان قهوه اش را برداشت و روی صندلی اش نشست. آرام جرعه ای نوشید و به

گوشه ای خیره شد. سپس آرام گفت:

-مردی که دست و پاش برای یه زن شل بشه که دیگه مرد نیست!

کمی بعد چشمانش را از گوشه ی دیوار کند. مستقیم به میثاق زل زد و زمزمه کرد:

-هیچوقت عاشق نشو. عشق یعنی نرسیدن به اهداف؛ یعنی گیجی؛ یعنی دیوونگی! هیچکس دیوونهه ا رو دوست نداره.

جرعه ای دیگر از قهوه تلخش را نوشید و ادامه داد:

-اگه میخوای مثل من قهرمان بشی، عاشق نشو!

میثاق صدای پایی شنید. سرش را بلند کرد و با دیدن مهندس سزاوار به احترام او، از جایش بلند شد و سلامی کرد. باز هم مثل

همیشه مهندس، آرام جوابش را داد و به اتاقش رفت. میثاق بار دیگر مشغول کارش شد.

تلفن زنگ خورد. میثاق بیدرنگ پاسخ داد:

-بله؟

مهندس بود که گفت:

-میثاق فاکتورها رو برام بیار.

-چشم.

میثاق بلند شد و فاکتورها را برداشت. تقه ای به در کوبید و منتظر ماند. صدای مهندس در گوشش پیچید:

-بیا تو.

دستگیره را چرخاند و وارد شد. مهندس مثل همیشه دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و به کاکتوس روی میزش زل زده بود.

مهندس کاکتوس را خیلی دوست داشت؛ نه به خاطر این که یک کاکتوس بود، بلکه به این دلیل که در برابر هر سختی مقاوم بود، در

برابر سختی سر فرود نمی آورد و همچنان استوار بود. هیچکس جرئت نزدیک شدن به کاکتوس را نداشت و از این لحاظ شباهتی

شگرف با مهندس داشت. فاکتورها را روی میز مهندس قرار داد. مهندس بدون آنکه چشمش را از آن کاکتوس بکند، پرسید:

-کارا چطور پیش میره؟

میثاق جواب داد:

-همه چیز آرومه.

میثاق خیلی زود از اتاق بیرون آمد. سر جایش نشست و به ساعت نگاهی انداخت. فقط ده دقیقه برای دیدن تنها عشق زندگی اش

باقی مانده بود. میز را مرتب کرد. از شلوغی و بی نظمی متنفر بود. کارش که تمام شد، دستی به صورت خسته اش کشید. سرش را به

صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. چند نفس عمیق برای بهتر شدن احوالش کافی بود. با یاد کلمه ی »نفس عمیق« تبسمی تلخ

کرد. گذشته ی نفرین شده ی او هر روز عذابش میداد. حتی یک روز احتمال نمیداد که این کلمه را برای همیشه به فراموشی بسپارد.

کسی که همیشه این کلمه را به کار میبرد. صدای نم نم باران او را به خود آورد. چشمانش را باز کرد و بلند شد. آهی کشید. آهی از

افسوس! باران و سرما را دوست نداشت.

مهندس از اتاقش بیرون آمد. سؤال همیشگیا ش را تکرار کرد:

-برسونمت؟

میثاق پاسخ داد:

-نه ممنون، خودم میرم.

مهندس دیگر اصرار نکرد و زود از شرکت بیرون رفت.

میثاق نیز از شرکت خارج شد. سرما تا مغز استخوان هایش پیش رفت. اصلا باران را دوست نداشت؛ سرما را دوست نداشت؛ از

قدم زدن در زیر باران متنفر بود. از نظرش، آن سرمای لعنتی جز آبریزش بینی و سرفه های پی در پی، برایش سودی نداشت. باران

شدت گرفت. پایش به شدت درد میکرد؛ اما دویدن را شروع کرد. سریع دوید تا زودتر به خانه برسد؛ اما درد رهایش نمیکرد.

وقتی رسید، نفسی تازه کرد. کلید را از جیبش بیرون آورد و در را باز کرد. دوست نداشت همه ی دنیای او، در سرمای آن زمستان،

بیرون بیاید تا مبادا بیمار شود. وارد خانه شد. با چشم هایش، دنبالش گشت که در جای همیشگی پیدایش کرد. مادرش مشغول

خواندن نماز بود. نمیخواست از اتفاق امروز صبح مادرش بویی ببرد. میدانست خیلی ناراحت میشود؛

 

پیشنهاد میشود :


اطلاعات اثر:

  • دسته بندی: رمان
  • عنوان: ایستاده مردن
  • نویسنده: مبینا راد
  • ژانرعاشقانه ،معمایی
  • طراح: klin
  • کپیست: klin

دانلود رمان عاشقانه و معمایی ایستاده مردن از مبینا راد

دانلود رمان عاشقانه و معمایی ایستاده مردن از مبینا راد


مطالب مرتبط:


انجمن رمان نویسی  کافه نویسندگان مرجع اصلی تایپ و دانلود رمان

0
هشدار

توجه:تمامی رمان ها توسط ناظرین انجمن چک شده و سانسور شده اند و برای تمامی سنین مناسب میباشند

نویسنده: Admin
نظرات: ۲ نظر

برچسب ها

دیدگاه های کاربران

۲ نظر ارسال شده
  1. […] دانلود رمان عاشقانه و معمایی ایستاده مردن […]

    0

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

رزرو ">تبلیغات در این مکان

مطالب بر اساس


رزرو ">تبلیغات در این مکان

دسته بندی ها

باز کردن همه | بستن همه

شما در این مسیر هستید