رمان آنلاین اینجا حرف زدن تاوان دارد از شیوا سلین

معرفی رمان آنلاین اینجا حرف زدن تاوان با ژانر مجیکال رئالیسم، اجتماعی و معمایی


خلاصه رمان اینجا حرف زدن :

دختری با یک راز، در میان شهری که در آن حرف زدن ممنوع است. در این شهر همه لال هستند!

در این‌جا جز صدای هوهوی باد و برخورد آرشه به تار های ساز، هیچ صدایی طنین نمی‌اندازد.

یک قتل و یک مرد ناشناس دلیلی می‌شود تا او از پوسته‌ی امنش بیرون بیاید و فریاد سر بدهد، فریادی از جنس توانایی:

– من می‌توانم سخن بگویم

 

بخشی از رمان اینجا حرف زدن تاوان دارد :

قلم در دست گرفت و به رو‌به‌رو خیره شد‌. طرح‌های نقش بسته بر روی دیوار را از بر بود؛ گل‌های آبی فرو رفته در دل تاریکی کاغذ دیواری!

آهی کشید و تار موی جلو آمده را دوباره در پشت گوش‌اش جا داد.

هزاران کلمه در سرش می‌چرخید و

او قدرت به کاغذ آوردنشان را نداشت‌.

سال‌ها بود که تنها روش آرام شدنش،

فریادهای نقش بسته بر کاغذ بود؛

همان کاغذهایی که دمی نمی‌گذشت و در آتش به خاکستر تبدیل می‌شدند. این‌جا نوشتن ممنوع بود!

اولین قطره‌ی اشک چکیده از گونه‌اش کاغذ کاهی دفتر را خیس کرد. نگاهش خیره به دیوار بود و اشک‌هایش مهمان دفتر و کلمات بیرون آمده از ذهنش.

نگاه از دیوار گرفت و سر پایین انداخت.

چشم‌هایش را بست و ل*ب‌هایش را گاز گرفت.

نباید کلمه‌ای از دردهایش را به زبان می‌آورد؛ این‌جا حرف زدن ممنوع بود!

دستش به دور لباس‌ مشکی رنگش مشت شد

و اشک‌هایش شدت گرفت.

دیگر‌ کلمات قاب بسته بر روی خط‌های دفتر قابل مشاهده نبود.

چند نفس عمیق کشید و دست روی میز چوبی گذاشت.

نمی‌توانست چشم‌هایش را باز کند و به خود نگاه کند.

توانایی دیدن چهره‌ی بی‌رنگ و گونه‌های فرو رفته‌اش را نداشت.

این‌جا آرایش ممنوع بود!

سرانجام دستش با لیوان آب برخورد کرد.

سردی شیشه احساس یخ‌زدگی را مهمان جسم خسته‌اش کرد.

جرعه‌ای آب خورد و دراز کشید.

زبری فرش را احساس می‌کرد،

این همان فرشی بود که خود بافته بود،

وجب به وجب آن را از بر بود.

دست بالا برد و زیر سرش قرار داد.

هیچ‌کس این‌جا نمی‌آمد،

به راحتی می توانست ساعت‌ها در سکوت گریه کند.

دستانش را مشت کرد و جلوی دهانش قرار داد.

حتی آوایی حق بیرون آمدن از حنجره‌اش را نداشت.

پاهایش را در دل جمع کرد و لباس را بالا کشید تا نور چراغ نیمه سوخته‌ی خانه‌ی سی متری‌اش، اذیتش نکند. حالا دیگر خودش بود و خودش؛

درست مانند همیشه!

آن‌قدر در همان حالت ماند که هنگام بلند شدن،

پاهایش ناله سر دادند‌.

او محکوم بود به زندگی وگرنه این وضعیت، زنده ماندن را نیاز نداشت!

دست مشت کرد و بر روی پای راستش کوبید تا اندکی از درد آن کم شود.

مانتو مشکی رنگی را انتخاب کرد و به تن پوشید.

جز سیاه انتخاب دیگری نداشت.

تمام زندگی و این شهر سراسر غرق در تاریکی بود.

این‌جا رنگی جز سیاه ممنوع بود!

با بی‌حواسی نگاه آخر را به خانه انداخت و از خانه بیرون رفت. نگاه سنگین زن همسایه‌ی سمت راست خانه‌اش را احساس می‌کرد. دستش را بالا برد و به نشانه‌ی سلام، تکان داد. زن همسایه هم سری تکان داد و به خانه‌ی خود بازگشت. این‌جا داشتن نام ممنوع بود!

خسته از زندگی تکراری هر روزه‌اش، پا روی زمین می‌کشید و به سمت سالن موسیقی می‌رفت. تنها آوایی که بر دشت برهوت این شهر اجازه طنین انداختن داشت، موسیقی بود.

همواره از زندگی در این گرما و در میان این کویر که ده‌ها کیلومتر از هر شهر دیگری به دور بود، ناراضی بود.

هر روز تنها نمایی که می‌توانست مشاهده کند، صدها خانه‌ی گلی بود و تنها یک ساختمان مدرن که به یک نوعی شهرداری به حساب می‌آمد.

از شدت گرما به سمت کناره‌های جاده رفت و تلاش کرد تا در زیر سایه جایی برای گذر پیدا کند. در این شهر، خودرو جایی نداشت و تنها وسیله حمل و نقل دوچرخه بود که از آن هم مبرا بود.

از انتهای کوچه صدای برخورد پا و سنگ را می‌شنید و فریادهای خفه و نامتداول بچه‌ها به گوشش می‌رسید. با حسرت اندیشید “وقتی بزرگ بشن، همین حد صدا رو هم ازشون می‌گیرن!”

دست روی دیوار گلی خانه‌ی کنارش کشید.

حتی در این هوای گرم هم تا حدودی خنکی را می‌توانست از زیر آن کاه و گل خشک شده احساس کند.

سنگریزه‌های درون گل به کار رفته دست‌اش را قلقلک می‌داد.

تنها خوبی شهر، این بود که همواره بوی خاک آب خورده در شهر قابل استعمام بود!

نفس عمیقی کشید و اجازه داد تا این بوی دل‌انگیز تمام ریه‌هایش را در بر بگیرد؛ سپس دوباره به راه افتاد.

پاهایش را روی خاک و شن زمین می‌کشید و چشم‌هایش را به ساختمان تقریباً بزرگ سالن موسیقی دوخت.

ساختمان در مرکز شهر قرار داشت و همسن خود شهر،

صد سال داشت. دامنش را در دست گرفت و وارد ساختمان شد.

عبور از آن همه نور خورشید و ورود به این سالن نیمه تاریک، باعث نابینایی چند دقیقه‌ای‌اش شد.

“همینم مونده هم لال باشم هم کور!”

 

رمان های آنلاین پیشنهادی:

 

اطلاعات اثر :
  • دسته بندی: رمان
  • عنوان : اینجا حرف زدن تاوان دارد
  • نویسنده: شیوا سلین
  • ژانر: مجیکال رئالیسم، اجتماعی، معمایی
  • سطح اثر: منتخب
  • منبع : درحال تایپ ( انجمن کافه نویسندگان)
  • طراح: maseum.t
رمان آنلاین اینجا حرف زدن تاوان دارد از شیوا سلین

معرفی رمان آنلاین اینجا حرف زدن تاوان دارد از شیوا سلین


رمان های پیشنهادی با ژانر اجتماعی:

 

رمان های پیشنهادی با ژانر معمایی:


توجه: این رمان در انجمن کافه نویسندگان در حال تایپ است. برای خواندن رایگان این رمان روی لینک زیر کلیک کنید

 

رمان اینجا حرف زدن تاوان دارد از شیوا سلین

+2
هشدار

توجه:تمامی رمان ها توسط ناظرین انجمن چک شده و سانسور شده اند و برای تمامی سنین مناسب میباشند

نویسنده: Admin
نظرات: ۱۷ نظر

برچسب ها

دیدگاه های کاربران

۱۷ نظر ارسال شده
  1. Paris🌺🌿 گفت:

    خیلی جالب بود، ایده جدید بود و در طی حوادث و اتفاقات واقعا اون تنش هارو به آدم القا میکنه.
    به نویسنده اش خسته نباشید میگم، قشنگ بود 🌺🌿

    0
  2. آتریسا گفت:

    سلام خدمت نویسنده عزیز
    واقعا قلم خوب و پخته‌ای دارین و من لذت بردم از خواندن نوشته هاتون
    امیدوارم به با همین منوال ادامه بدین و همیشه موفق باشین
    قلمتون مانا🌹

    0
  3. Hoora گفت:

    من عاشق شخصیت هستیام :)) خیلی خوب شخصیت پردازی شده
    حامین هم تا به اینجا آدم خوبی بوده امیدوارم تصوراتم به هم نخوره🥺💕
    بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم

    0
  4. آقا حسین گفت:

    با عرض خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز
    قلمتان مانا🌹

    0
  5. تارا گفت:

    خسته نباشید به شما نویسنده والا. عالی بود بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم 💜

    0
  6. مریم گفت:

    دیلام! خسته نباشید نویسنده عزیز
    در مورد رمانت بگم که داره عالی پیش میره و شخصیت پردازی ها عالی صورت گرفتند! در مورد جلدتون بگم که واقعاً فوقالعادس! خیلی زیباس و به شما و طراحتون احسنت میگم! به امیدِ چاپ رمانتون! قلمتون جاودان!

    0
  7. Setayesh گفت:

    وووییییی چه قشنگ نوشتی گل نازممم شما نویسنده محبوب من هستید امیدوارم در زیر چتر حمایت خانواده و (دوستانتون) قلمتون رو رشد بدین و موفقیت های بیشترتون رو شاهد باشیم

    0
  8. Bahar Shaygan گفت:

    ایده بسیار‌ متفاوت و دور از کلیشه، و قلمی پخته
    پیشنهاد می‌کنم

    0
  9. Melika گفت:

    قلم شیوا و منحصر به فرد و همچنین داستان زیباتون جای حرفی برام نمیذاره
    با آرزوی موفقیت برای نویسنده عزیز و قلمتون مانا🌺⁦❤️⁩

    0
  10. Qazaleh گفت:

    عالی
    نویسنده ی عزیز خسته نباشی

    0
  11. Shiva گفت:

    مننون از همه دوستانی که نظر دادن❤🌹

    0
  12. Gilegol گفت:

    عالی بود
    خدا قوت

    0

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

رزرو ">تبلیغات در این مکان

مطالب بر اساس


رزرو ">تبلیغات در این مکان

دسته بندی ها

باز کردن همه | بستن همه

شما در این مسیر هستید