دانلود رمان آخرین رویا از cliff

خلاصه رمان اخرین رویا از cliff :

پرواز این بار روایت میکند داستانش را!

مینویسد و مینویسد تا خالی شود. پرواز برای دست یافتن به رویایش به دنبال دست آویزی بود که این

دست آویز؛ حامی، ناجی و عزیزش شد. دخترک عاشق مردی میشود که کاخ رویاهایش را از ریشه

میسوزاند، پرواز با عشق بهای سنگینی در برابر رویای کوچکش داد.

این بار؛ اما نه دست آویزی خواست و نه مرهمی، خواست خودش ادامه دهد؛ اما دیگر بالی نداشت.

باید دید که آیا میتواند بلند شود یا نه؟ اگر هم بلند شود، به کجا میرسد؟


اطلاعات اثر:

  • دسته بندی: رمان
  • عنوان: آخرین رویا
  • نویسنده : cliff
  • ژانرعاشقانه ،تراژدی
  • طراح: پرنده سار
  • کپیست: پرنده سار

دانلود رمان آخرین رویا از cliff


قسمتی از رمان آخرین رویا اثر cliff:

پله ها رو با دو بالا  رفتم. از استرس پام دو بار پیچ خورد و یه بار هم نزدیک بود با مخ بخورم زمین که خدا رو شکر ختم به خیر شد.

نیم نگاهی به سر درش انداختم، نشریه ی نورا! با تعجب وارد شدم و در رو پشت سرم بستم.

هر کس سرش توی کار خودش بود. چشمم خورد به یه خانومی که میزش حفاظ نداشت، حتما منشیه دیگه! به سمتش پات ند کردم و

گفتم:

-سلام.

با تاخیر سرش و آورد باال و متعجب نگاهم کرد و گفت:

-سلام، جانم؟

متوجه تعجبش شدم؛ برای همین لبخند نیم بندی زدم و گفتم:

-پرواز کمالی هستم. میتونم مدیر نشریه و یا مسئول چاپتون رو ببینم؟

خانمه یه جوری نگاهم کرد و گفت:

-مدیر نشریه مون که هنوز نیومدن؛ ولی مسئول چاپمون هست. حالا میخوای چیکار؟

تو دلم حرص خوردم و گفتم:

-میخوام راجع به چاپ کارام باهاشون حرف بزنم.

خانم گفت:

-ببین عزیزم؛ نشریه خیلی سخت میگیره و در ضمن مسئول چاپمون خیلی سرشون شلوغه!

نیشخندی زدم و گفتم:

-خانومِ؟!

زن گفت:

-ملکی هستم.

گفتم:

-ببینید خانم ملکی، هر چی هم که باشه درسته سنم کمه؛ اما مطمئن باشید به امتحانش میارزه!

پوفی کرد و گفت:

-یه ساعتی معطل میشی.

لبخند کمرنگی روی لبام شکل گرفت و از ته دل گفتم:

-ممنونم!

اصولا آدم کینه ای نبودم و خیلی زود با هر چیز کوچولویی ذوق زده و خوشحال میشدم.

روی مبل کرم رنگی که گوشه ی سالن بود نشستم و شروع کردم به آنالیز دفتر نشریه. از در که وارد میشدی یه اتاق بود که روش

نوشته بود سرویس بهداشتی و بعدش هم آبدارخونه بود. در ادامه یه راهرو نسبتا عریض میخورد که به همین سالن ختم میشد.

سالن دکوراسیون کرم و بنفش کم رنگی داشت که خیلی حس خوبی بهت میداد و میز هایی حفاظدار که در کنار هم چیده شده بودن

و هرکس مشغول کار خودش بود. انتهای سالن یه در خیلی بزرگ بود که نوشته بود اتاق مدیر و کنارش یه درِ بزرگتر که نوشته بود

چاپخانه.


مطالب مرتبط:


انجمن رمان نویسی  کافه نویسندگان مرجع اصلی تایپ رمان

0
هشدار

توجه:تمامی رمان ها توسط ناظرین انجمن چک شده و سانسور شده اند و برای تمامی سنین مناسب میباشند

نویسنده: Admin
نظرات: ۶ نظر

برچسب ها

دیدگاه های کاربران

۶ نظر ارسال شده
  1. SaRAH.B گفت:

    عالیی بود خسته نباشی.

    0
  2. کیاناز گفت:

    عالی

    0

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

رزرو تبلیغات در این مکان

مطالب بر اساس


رزرو تبلیغات در این مکان

شما در این مسیر هستید

مجوز های سایت

logo-samandehi