دانلود رمان آخرین رویا از cliff
دانلود رمان آخرین رویا از cliffReviewed by Cliff on Nov 22Rating: 4.0دانلود رمان آخرین رویا دانلود رمان آخرین رویا از cliff خلاصه : پرواز این بار روایت میکند داستانش را! مینویسد و مینویسد تا خالی شود. پرواز برای دست یافتن به رویایش به دنبال دست آویزی بود که این دست آویز؛ حامی، ناجی و عزیزش شد. دخترک عاشق مردی میشود که کاخ رویاهایش را از ریشه میسوزاند، پرواز با عشق بهای سنگینی در برابر رویای کوچکش داد. اینبار؛ اما نه دست آویزی خواست و نه مرهمی، خواست خودش ادامه دهد؛ اما دیگر بالی نداشت. باید دید که آیا میتواند بلند شود یا نه؟ اگر هم بلند شود، به کجا میرسد؟

خلاصه رمان اخرین رویا از cliff :

پرواز این بار روایت میکند داستانش را!

مینویسد و مینویسد تا خالی شود. پرواز برای دست یافتن به رویایش به دنبال دست آویزی بود که این

دست آویز؛ حامی، ناجی و عزیزش شد. دخترک عاشق مردی میشود که کاخ رویاهایش را از ریشه

میسوزاند، پرواز با عشق بهای سنگینی در برابر رویای کوچکش داد.

این بار؛ اما نه دست آویزی خواست و نه مرهمی، خواست خودش ادامه دهد؛ اما دیگر بالی نداشت.

باید دید که آیا میتواند بلند شود یا نه؟ اگر هم بلند شود، به کجا میرسد؟


اطلاعات اثر:

  • دسته بندی: رمان
  • عنوان: آخرین رویا
  • نویسنده : cliff
  • ژانرعاشقانه ،تراژدی
  • طراح: پرنده سار
  • کپیست: پرنده سار

دانلود رمان آخرین رویا از cliff


قسمتی از رمان آخرین رویا اثر cliff:

پله ها رو با دو بالا  رفتم. از استرس پام دو بار پیچ خورد و یه بار هم نزدیک بود با مخ بخورم زمین که خدا رو شکر ختم به خیر شد.

نیم نگاهی به سر درش انداختم، نشریه ی نورا! با تعجب وارد شدم و در رو پشت سرم بستم.

هر کس سرش توی کار خودش بود. چشمم خورد به یه خانومی که میزش حفاظ نداشت، حتما منشیه دیگه! به سمتش پات ند کردم و

گفتم:

-سلام.

با تاخیر سرش و آورد باال و متعجب نگاهم کرد و گفت:

-سلام، جانم؟

متوجه تعجبش شدم؛ برای همین لبخند نیم بندی زدم و گفتم:

-پرواز کمالی هستم. میتونم مدیر نشریه و یا مسئول چاپتون رو ببینم؟

خانمه یه جوری نگاهم کرد و گفت:

-مدیر نشریه مون که هنوز نیومدن؛ ولی مسئول چاپمون هست. حالا میخوای چیکار؟

تو دلم حرص خوردم و گفتم:

-میخوام راجع به چاپ کارام باهاشون حرف بزنم.

خانم گفت:

-ببین عزیزم؛ نشریه خیلی سخت میگیره و در ضمن مسئول چاپمون خیلی سرشون شلوغه!

نیشخندی زدم و گفتم:

-خانومِ؟!

زن گفت:

-ملکی هستم.

گفتم:

-ببینید خانم ملکی، هر چی هم که باشه درسته سنم کمه؛ اما مطمئن باشید به امتحانش میارزه!

پوفی کرد و گفت:

-یه ساعتی معطل میشی.

لبخند کمرنگی روی لبام شکل گرفت و از ته دل گفتم:

-ممنونم!

اصولا آدم کینه ای نبودم و خیلی زود با هر چیز کوچولویی ذوق زده و خوشحال میشدم.

روی مبل کرم رنگی که گوشه ی سالن بود نشستم و شروع کردم به آنالیز دفتر نشریه. از در که وارد میشدی یه اتاق بود که روش

نوشته بود سرویس بهداشتی و بعدش هم آبدارخونه بود. در ادامه یه راهرو نسبتا عریض میخورد که به همین سالن ختم میشد.

سالن دکوراسیون کرم و بنفش کم رنگی داشت که خیلی حس خوبی بهت میداد و میز هایی حفاظدار که در کنار هم چیده شده بودن

و هرکس مشغول کار خودش بود. انتهای سالن یه در خیلی بزرگ بود که نوشته بود اتاق مدیر و کنارش یه درِ بزرگتر که نوشته بود

چاپخانه.


مطالب مرتبط:


انجمن رمان نویسی  کافه نویسندگان مرجع اصلی تایپ رمان

باکس دانلود

لینک های دانلود مستقیم موضوع 

دانلود با لینک مستقیم (نسخه pdf)

QR Code
هشدار

توجه:تمامی رمان ها توسط ناظرین انجمن چک شده و سانسور شده اند و برای تمامی سنین مناسب میباشند

نویسنده: آقا حسین
نظرات: ۶ نظر

برچسب ها

دیدگاه های کاربران

۶ نظر ارسال شده
  1. SaRAH.B گفت:

    عالیی بود خسته نباشی.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

رزرو تبلیغات در این مکان

مطالب بر اساس


رزرو تبلیغات در این مکان

مجوز های سایت

logo-samandehi